بهترین و بدترین

من چیستم؟
1- وزن من کم است کارم زیاد؟
2- می توانم شیرین‌تر از عسل باشم و تلخ‌تر از زهر؟
3-کلید خوبیها و بدیها هستم؟
4- هم می توانم خوشحال کنم  هم می توانم ناراحت کنم؟

خوب بچه ها اگر تا حالا متوجه جواب معما نشدید به این داستان خوب گوش کنید تا جواب را پیدا کنید. 

اربابی نوکری داشت به نام لقمان. روزی به او گفت: (گوسفندی قربانی کن وبهترین عضو آن را برای من بیاور) لقمان گوسفندی را سر برید و زبان آن را آورد. روز دیگر به اوگفت: گوسفندی را قربانی کن و بدترین عضو آن را بیاور. لقمان گوسفندی را سر برید و باز زبان آن را آورد.
ارباب گفت: گفتم، بهترین عضو، زبان را آوردی. گفتم، بدترین عضو، باز هم زبان آوردی؟
لقمان گفت: زبان وسیله ای است که با آن گناهانی انجام می گیرد که سرچشمه همه گناهان است مانند: دروغگوئی، و همه خوبی ها نیز از آن سرچشمه می‌‌گیرد مانند: راستگوئی.

المرء مخبوء تحت لسانه (نهج البلاغه، حکمت 140)
شخصیت انسان زیر زبانش مخفی است.

در روزگاران قدیم میان دو کشور جنگی در گرفت، اما نه جنگ معمولی؛ بلکه یک رقابت علمی، یعنی برای هم معما مطرح می کردند. تا اینکه یک روزی یک جعبه ای از کشور همسایه به پادشاه رسید. پادشاه، وزیر خود را صدا زد. وزیر جعبه را آورد وباز کرد با تعجب دیدند که سه مجسمه طلایی… رنگ کاملاً شبیه هم به همراه یک نامه در درون جعبه است. پادشاه فکر کرد چون کشور مقابل شکست خود را پذیرفته این مجسمه‌ها را بعنوان هدیه فرستاده است. وزیر نامه را خواند، دیدند که نوشته شده: این مجسمه‌ها معمایی هستند که اگر بتوانید تفاوت آنها را پیدا کنید، شکست خود را اعلام می کنم وگرنه شما شکست می خورید.
وزیر مجسمه را برداشت و نگاه کرد، اما هیچ فرقی را نتوانست پیدا کند. پادشاه با عصبانیت مجسمه ها را گرفت، ولی او هم متوجه تفاوتی نشد. بزرگان کاخ را جمع کردند تا راه حل را پیدا کنند.
روزها گذشت اما جوابی پیدا نشد. تا اینکه وزیر گفت: قربان یک نفر دانشمند در زندان است که شاید بتواند این معما را حل کند. پادشاه گفت: چرا زندان؟
وزیر: به دستور خود شما چون اعتراض کرده بود که پادشاه از اداره امور کشور غافل شده است.
دانشمند را از زندان آوردند. وقتی مجسمه‌ها را دید، لبخندی زد وچنین گفت:
 یک تکه چوب نازک و نرم برای من بیاورید.
اومجسمه اول را برداشت و چوب را از سوراخ گوشهایش داخل مجسمه کرد. چوب از سوراخ گوش دیگر بیرون آمد.
مجسمه دوم را برداشت و همین کار را تکرار کرد. با کمال تعجب چوب از دهان مجسمه بیرون آمد. مجسمه سوم را هم به همین شکل تکرارکرد، ولی چوب به داخل شکم مجسمه وارد شد.
پادشاه گفت: راز این معما چیست؟
دانشمند گفت: مجسمه اول نمایانگر گروهی از مردم هستند که هرچه را می‌‌شنوند، بدون دقت و فکر کردن فراموش می کنند. مجسمه دوم نمایانگر گروهی هستند که هر چه می‌‌شنوند بدون فکر و دقت آن را باز گو می‌‌کنند. مجسمه سوم گروهی هستند که شنیده‌ها را با دقت و فکر تجزیه وتحلیل می کنند و بخاطر می سپارند و نزد خود نگه می‌‌دارند. همه ما نیز باید اینگونه باشیم.
تا مرد سخن نگفته باشد
  عیب وهنرش نهفته باشد.

به اشتراک بگذارید...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *