داستان نبوی

این همان کذاب است!

شب بود. صدای خشن ابوجهل توی کوچه پس کوچه های شهر پیچید که طبق معمول پشت سر برادر زاده اش بد و بیراه می گفت. همه او را می شناختند. مردی کینه توز و کور دل بود که کینه ای دیرین با برادر زاده اش، محمد(ص) داشت…

همراهش مردی یهودی بود که کم و بیش از دین و آیین جدید چیزهایی شنیده بود اما به آن حرف ها اعتقادی نداشت.

ابوجهل با لحن اهانت آمیزی از دین جدید حرف می زد و برادر زاده اش را کذاب می خواند. ناگهان نگاه سرد کوچه که هم رنگ مهتاب شده بود، گرم و نورانی شد. مرد یهودی ایستاد و مقابلش چشم دوخت. دانه های درشت عرق روی پیشانیش نقش بست. رنگش پرید و دهانش نیمه باز ماند.

مرد یهودی چند قدم به سمت عابر تنها پیش رفت. نمی دانست چه چیزی قدم هایش را به سمت غریبه می کشد. غریبه لباسی ساده برتن داشت و بوی خوشی می داد. جوانی بود خوش سیما و خوشروی که چشمانی پرنور و نگاه نافذی داشت. جوان باتبسم شیرینی سلام کرد. یهودی، لبخند زنان جواب داد و پرسید:«نامت چیست، جوان؟»

ابوجهل سراسیمه خود را به یهودی رساند و فریاد زد:«این همان کذاب است!» مرد یهودی دوباره پرسید:«آیا تو مردی هستی که ادعا می کند پیامبر خداست؟»
«بله من محمد، فرستاده خدا هستم!» ابوجهل با لحن تندی داد زد:«خاموش باش ای کذاب!…تو آبروی خاندان ما را به باد دادی!»

مرد یهودی بی توجه به حرف های ابوجهل پرسید: «پیامبران خدا معجزه و نشانه ای دارند؛تو داری؟!»
جوان تبسمی کرد و گفت: «بله!…هرچه که به آن ایمان می آورید، از من بخواهید!» یهودی ابوجهل را کناری کشید و گفت: «محمد جادوگر است و همه را فریبفته، بهتر است چیزی بخواهی که از اختیاراتش خارج باشد.

یهودی در فکر فرو رفت و گفت:«شنیده ام محمد جادوگر است هرچه بخواهیم انجام می دهد.» نگاهش به قرص ماه افتاد. ادامه داد:«سحر و جادو در آسمان تاثیری ندارد. بگو ماه را دو نیم کند!…نتوانست درجا او را خواهیم کشت.»

ابوجهل سری جنباند و گفت:«می توانی ماه را به دو نیم کنی؟» برادر زاده پرسید:«دو نیم کنم مسلمان خواهید شد؟» یهودی گفت:«البته، من دنبال حقیقتم!…اگر فرستاده خدا باشی، چرا ایمان نیاورم!…اما اگر نتوانی جانت را از دست خواهی داد.»
جوان دعا کرد و دستش را بلند کرد. با اشاره انگشت سبابه ماه را شکافت، نیمی برجای ماند و نیم دیگر به جهتی دیگر رفت. ابوجهل و یهودی پریشان احوال شدند و گفتند: «اورا به حالت اولش باز گردان…!»

ابوجهل فریاد زد: «محمد چشمان ما را سحر کرده است. بهتراست از مسافرانی که در راهند بپرسیم. هنگامی که پرسیدند. مسافران تایید کردند و گفتند:«ما ماه را دیدیم که ماه دو قسمت شد و به گوشه ای از آسمان خزید و دوباره بهم پیوند خورد» یهودی تنش به لرزه افتاد.

شهادتین گفت و مسلمان شد. اما ابوجهل در جاهلیتش باقی ماند.

منبع سایت تبیان

به اشتراک بگذارید...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *