داستان های کوتاه و آموزنده

سه داستان کوتاه و آموزنده

یک گفتگوی تاثیرگذار

رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) در فاصلۀ کمی دو پشتیبان بزرگشان را، حضرت خدیجه و حضرت ابوطالب، از دست دادند. دست قریش در آزار بازتر شد. راحت بر سرشان خاکستر می‌ریختند و مسخره‌شان می‌کردند. در طائف کاری کردند که کودکان حضرت را با سنگ بدرقه کردند. صاحبان قریشی باغی که پیامبر کنج آن با خدا مناجات می‌کردند، با تمام دشمنی‌ها دلشان سوخت. غلام مسیحی‌شان را، عداس، با ظرفی انگور نزد ایشان فرستادند. تا حضرت برای خوردن انگور بسم‌الله گفتند، غلام تعجب کرد. عداس با گفتگویی کوتاه متوجه شد با پیامبر خدا سخن می‌گوید. صاحبان باغ دودستی بر سر خود زدند هنگامی که دیدند غلامشان دست و پای حضرت را می‌بوسد. یک گفتگوی ساده تمام نقشه‌های دشمنان را نقش بر آب کرد.

اُدْعُ إِلَى سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ(نحل،آیه25)

مردم را با سخنان حکیمانه و اندرزی نیکو و بهترین شیوۀ گفتگو به راه خدا دعوت کن

————————————————————————————————————————————–

فقط از آدم خوب‌ها

پیش خودمان فکر می‌کنیم اعمالمان پذیرفته است.

برای خودش دکان و دستکی راه انداخته بود. امام صادق (سلام‌الله‌علیه) دیدند که یواشکی دو نان از نانوایی و دو میوه از میوه‌فروش بلند کرد. هنگامی که آن‌ها را به نیازمندی داد، حضرت پرسیدند چرا این کار را کردی؟ او وقتی دانست امام صادق (سلام‌الله‌علیه) این سؤال را می‌پرسند، تعجب کرد: «مگر نخوانده‌ای در قرآن که هرکس کار بدی کند، مثل آن جزا داده می‌شود و هرکس کار خوبی کند، ده برابر آن پاداش می‌گیرد؟» پیش خودش حساب‌کتاب کرد و 36 حسنه از چهل حسنه برایش باقی ماند! ولی وقتی حضرت این آیه را تلاوت کردند، از حیرت دهانش باز ماند و رسوا شد:

اِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقينَ(سوره مبارکه مائده آیه27)

خداوند تنها از پرهیزگاران می‌پذیرد.

 —————————————————————————————————————————————

جوینده یابنده است

غصۀ چه چیزی را می‌خوری؟ حتماً به چیزی که می‌طلبی، می‌رسی.

آقای سکاکی اولش فلزکار بود. کلی ظرافت و زحمت به خرج داد تا دواتی بسیار نفیس برای حاکم بسازد. سکاکی در هپروت تحویل گرفتن حاکم بود که با ورود دانشمندی تمام توجه حاکم رفت پیش دانشمند. خیلی به سکاکی برخورد. عمری از او گذشته بود و دنبال درس رفتن تقریباً محال بود. وقتی هم سر کلاس جای سگ و استاد را در این جمله عوض کرد و همدرس‌ها ترکیدند، سر به بیابان گذاشت: «عقيده استاد اين است كه پوست سگ با دباغى پاك مى‌شود.»

کنار کوهی دودستی بر سرش می‌کوبید که دید قطره‌های کوچک و مداوم آب حفره‌ای عمیق در سنگ درست کرده. گفت: «کمتر از این سنگ نیستم که.» و با جدیتی عجیب از بزرگ‌ترین دانشمندان تاریخ شد.

مَنْ طَلَبَ شَيْئاً نَالَهُ أَوْ بَعْضَهُ(نهج‌البلاغه، حکمت386)

هرکس چیزی را بطلبد، به همه یا بخشی از آن می‌رسد

 

به اشتراک بگذارید...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *