راه حل ها


نماز صبح را خواندم و راه افتادم، آنقدر عجله بود که تسبیحات را هم در مسیر رسیدن به اتوبوس بگویم. شلوغی‌های کله صبح تهران شروع نشده و دور از چشم آلاینده‌ها هوا هم حسابی خوب بود، فکر می‌کردم این همه زود راه افتادم لابد قرار است زودتر از بقیه برسم و قلم به دست از همان اولین نفری که وارد بشود را برانداز کنم، اتوبوس که وارد پارکینگ شد خورشید دوازده مهر داشت سرک می‌کشید و چشم‌هایش را یکی در میان باز می‌کرد. تا پیاده می‌شدم اولین پرتوهایش صاف چشم‌هایم را هدف گرفت، و چشم‌های من جمعیت عجیب و غریبی را که جاذبه‌ای آن‌ها را تا اینجا کشانده بود، اتوبوس‌ها و جمعیت آنقدری بود که بی‌خیال شمارش یا برآوردشان بشوم، شماره اتوبوس را نوشتم، از همراه‌ها خداحافظی و به دل جمعیت زدم. 



لینک منبع

به اشتراک بگذارید...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *