بابای مهربان

بچه‌ها سلام من امروز درسمان را با یک عدد شروع می‌کنم عدد 11 (روی تخته نوشته شود)

حالا شما کمک کنید مطالبی که مرتبط با عدد 11 هستند را پیدا کنیم و بنویسیم…

نماز شب: (یازده رکعت).
واجبات نماز: (یازده).
یازده ستاره سجده بر یوسف.
یازدهمین سوره: هود.
یازده امام از نسل علی (ع).
تعداد مطهرات 11 عدد.
نماز مسافر: 11 رکعت.

داستان:

زن زندانبان: مرد از خدا بترس.
زندانبان: مگر چه کار کرده ام؟
زن زندانبان: این قدر او را اذیت نکن.
زندانبان: چه می‌گویی زن؟ او دشمن ماست.
زن زندانبان: زبانت را گاز بگیر، دشمن کدام است؟ او امام شیعیان است. حال که چنین فرصتی پیش آمده و او را به تو سپرده‌اند، به او خدمت کن. من هم هر کاری از دستم بربیاید، برایش انجام می‌دهم.
زندانبان: خلیفه او را به من سپرده وگفته که نگذارم آب خوش از گلویش پایین برود! حال تو می‌گویی به او خدمت کنیم؟
زن زندانبان: دستور خلیفه واجب‌تر است یا اطاعت وخدمت به امام؟ حال که او را در خانه زندانی کردی، این قدر بر او سخت نگیر! او که شب و روز مشغول عبادت است و آزارش به مورچه هم نمی‌رسد.
زندانبان در حالت عصبانیت گفت: به خدا قسم او را در میان قفس شیران درنده خواهم انداخت.
زن زندانبان در حالی که گریه می‌کرد گفت: از این کارها دست بردار، به خدا از عاقبت کارهای تو نگرانم.
زندانبان اعتنا نکرد، در را کوبید و پیش خلیفه رفت، نقشه را با آب وتاب برای او تعریف کرد و اجازه خواست تا نقشه‌اش را اجرا کند.
خلیفه فکر کرد این گونه می‌تواند با یک تیر دو نشان را بزند. هم از دست امام عسکری (ع) راحت شود، هم مردم، زندانبان را قاتل امام معرفی کنند، بخاطر همین موافقت کرد.
روز بعد در محلی که حیوانات را نگه می‌داشتند، در میان چند شیر گرسنه، امام را تنها گذاشتند، کسانی که از دور، این صحنه را تماشا می‌کردند، تصور کردند چند لحضه بعد، شیران گرسنه امام را خواهند درید.

حیوانات وحشی به سوی امام حسن عسکری (ع) آمدند. امام با شیرها یک قدم فاصله داشت. تا امام را بوکردند، مانند گربه‌ای اهلی نشستند و دم خود را تکان دادند. امام دستی به یال و گردن آنان کشید. سپس رو به قبله ایستاد و دو رکعت نماز خواند.
شاهدان از تعجب بی‌حرکت ایستاده بودند ودهانشان باز مانده بود. مثل اینکه مرده بودند، زندانبان دستور داد تا امام را بیرون بیاورند. اما هیچ کسی جرأت نزدیک شدن به قفس شیرها را نداشت. سرانجام امام بیرون آمد و به خانه رفت.
زن زندانبان که در آنجا حضور داشت، شاهد این صحنه باور نکردنی بود، پیش همسر خود رفت وگفت:
 امامان فرزندان رسول خدا هستند ومحبت آنها برای همه ما لازم است. (منتهی الامال ج2 – ص 705 با کمی تغییر در ویرایش)

 

به اشتراک بگذارید...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *