پا طلایی

فوتبال که بازی می‌کردیم، رضا خط حمله بود. به او می‌گفتیم «پا طلایی»، تا غروب بازی می‌کردیم، خسته نمی‌شدیم، اما وقتی اذان مغرب می‌شد. توپ را شوت می‌کرد طرف ما وخداحافظ! رضا می‌رفت مسجد. ماهم یکی یکی ول می‌کردیم می‌رفتیم دنبالش!.. .. شهید رضا شکری هرجا که بود، نماز جماعت برپا می‌کرد. (رسم خوبان ص53)

5_1

خداوند در قرآن می‌فرماید: «لا تَنسَ نَصیبکَ من الدنیا» (قصص آیه77) آنچه از دنیا به تو می‌رسد را فراموش نکن.
امام علی (ع) می‌فرماید: منظور خداوند این است که سلامتی،   قدرت، فراغت، جوانی، نشاط و دارای خود را فراموش نکن و با بهره‌گیری از آنها به فکر آخرت باش.
اَی لا تنسَ صحتک وقوتک وفراغک وشبابک ونشاطک وغناک أن تطلب به الاخره. (مفاتیح الحیات ص202)
پیامبر می‌فرماید: علموا آبناءکم الرمیً والسباحهً به فرزندانتان شنا و تیر اندازی یاد بدهید (ورزش‌های رایج آن زمان). (مفاتیح الحیات ص204)
بچه‌‌های عزیز! ملاحظه می‌فرمایید که در دین ما، سفارشات زیادی به تفریح، سرگرمی و ورزش شده است، اما امروز می‌خواهم از شما بپرسم که ما باید چگونه ورزش کنیم.  و در ورزش به چه ارزشهایی باید توجه کنیم؟
(مربی محترم هر کدام از اخلاق ورزشی را مختصراً برای متربی ها توضیح بدهد.)
مسابقات قهرمانی باشگاه‌ها بود. نفر اول به انتخابی تیم ملی کشور می رفت. ابراهیم در اوج آمادگی بود. مسابقات شروع شد، همه را یا ضربه فنی می کرد یا با امتیاز بالا می برد. وقتی به فینال رسید، همه مربیان خوشحال بودند، مطمئن بودندکه به تیم ملی می‌رود.

مسابقه پایانی شروع شد، هنوز داور نیامده بود، ابراهیم رفت جلو و با لخند به حریفش سلام کرد و دست داد. حریف او چیزی گفت که من متوجه نشدم. اما ابراهیم سرش را به علامت تأیید تکان داد، بعد باهم به گوشه سالن نگاه کردند، من هم برگشتم نگاه کردم، چیزی متوجه نشدم، فقط پیر زنی را دیدم تسبیح به دست، تنها روی سکو نشسته بود. ابراهیم کشتی را خیلی بد شروع کرد، بیچاره مربیها از بس داد زدند و راهنمایی کردند، صدایشان گرفت. داور اولین اخطار را به او داد. فقط وقت را تلف می‌کرد، بالاخره ابراهیم باخت. وقتی داور دست حریف را بالا برد، انگار ابراهیم خودش برنده شده، خوشحال بود. حریف ابراهیم از خوشحالی خم شد، دست ابراهیم را بوسید.
وقتی اومد بیرون داد زدم، آدم عاقل! این چه وضع کشتی بود؟ اگه نمی‌خواهی کشتی بگیری، بگو ما را هم معطل نکن. ابراهیم خیلی آرام و با لبخند همیشگی رفت تو رختکن، لباسها یش را پوشید و رفت.
خیلی عصبانی بودم، راه افتادم بروم، جلوی در، همان حریف ابراهیم را دیدم، آمد جلو گفت: شما رفیق آقا ابراهیم هستید؟ با ناراحتی گفتم: فرمایش؟ گفت: آقا خیلی رفیق با مرامی دارید!. من قبل مسابقه به آقا ابراهیم گفتم: شک ندارم که از شما میخورم، اما هوای ما را داشته باش، مادرم بالا نشسته، کاری کن ما خیلی ضایع نشویم. بعد ادامه داد: رفیقتان سنگ تمام گذاشت، نمی‌دانی مادرم چقدر خوشحال شد. (شهید ابراهیم هادی. رسم خوبان ج7 ص81)

555_1

شعر:
صبح که از خواب پا  میشم
خوشحال و خندان میشم
نرمش و ورزش می‌کنم
خرم و شادان میشم
خواب می‌پره از چشام
خوشبو و شادان میشم
ورزش برای بچه ها
خیلی خوبه در هر کجا

به اشتراک بگذارید...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *