نفس بابا


قرارمان شد جمعه. یک جمعه داغ وسط تیر ماه مشهد. «نفیسه عطایی» دختر خندانی که عکس‌هایش را در جستجوی اینترنتی دیده بودم، در را باز کرد. لبخندش از حلقه روسری شکوفه‌دار بیرون زد. تعارف‌مان‌ کرد. از در راهرویی رد شدیم که یک طرف دیوارش را کمد یادگاری‌های «بابا مرتضی» پر کرده بود. مثل این کمد را در منزل شهدای دیگر هم دیده بودم. بهانه‎ صحبت‌مان روز دختر بود. دخترهایی که بابایی‌اند. دخترهایی که خوب یاد گرفته‌اند بدون حضور فیزیکی بابا برایش ناز کنند، شیرین‌زبانی کنند، خوشحالش کنند، ناراحتی‌شان را به او بگویند و دنیای دخترانه‌شان را با عطر و بوی پدر پر کنند. 
نفیسه از خنده‎ها و غصه‌هایش گفت. از خونسردی‌اش که به بابا مرتضی رفته. از موتور‌سواری‌هایش با بابا مرتضی، از عروسک‌هایی که همه اتاقش را پر کرده بوده و از علی، برادرش. نفیسه صبور است، جوری که سنگ صبور دختران شهدای دیگر هم شده است. قبل از اینکه خودش دختر شهید شود هم همراه بابا مرتضی و مامان مریم و علی، با دست پر به منزل شهدای مدافع حرم می‌رفتند و حرف‌ها و درد دل‌هایشان را می‌شنیدند.نفیسه می‌خندد، حتی وقتی بغض می‌کند اول ردیف دندان‌هایش دیده می‌شود. من مدام قاب لبخند «شهید مرتضی عطایی» را که پشت سر نفیسه بود با لبخند نفیسه مقایسه می‌کردم. نفیسه راست می‌گوید: «من به بابا مرتضی رفته‌ام!».



لینک منبع

به اشتراک بگذارید...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *