نماز، سجده بر روی چفیه

شهید محمّد معماریان وقتی هفت ساله بود، خیلی به نماز دل می سپرد. بدون اینکه کسی به او تذکر بدهد، تا صدای اذان را می شنید، بازیش را رها می کرد، وضو می گرفت و به نماز می ایستاد. حتی مقید شده بود که نماز صبحش را هم بخواند. می گفت: باید مرا بیدارکنید…

اگر یک روز دیر صدایش می‌کردیم، می زد زیرگریه و می گفت: چرا این‌قدر دیر بیدار شدیم؟ ببینید، آفتاب دارد در می‌آید. محمّد شده بود، زنگ نماز خانواده. (شهید محمّد معماریان، امتداد34، ص33)
من کودکی شادابم در پاکی مثل آبم چون خورشید درخشان در زندگی می تابم
وقتی نماز می خونم من در کنار بابا بر لبهایم می خواند پرستوی شادی‌ها
الله اکبر گفتن چه قدر شیرین و زیباست لا اله الا الله حرف پیامبر ماست

بچه ها به نظر شما…

چرا محمّد این‌قدر به نمازش اهمیت می داد؟ و برای اینکه نماز ش را به موقع بخواند، از خواب شیرین صبح، بیدار می‌شد؟

روزی پسربچه‌ای یک برگه به مادرش داد. روی برگه نوشته بود:
صورت حساب: مرتب کردن خانه، پانصد تومان مراقبت از برادر کوچک، هزار تومان بیرون گذاشتن زباله، پانصد تومان جمع بدهی شما به بنده، دو هزار تومان.
مادر نگاهی به پسرش انداخت و خودکار را برداشت، پشت برگه نوشت:
بابت نه ماه که در شکمم بودی، هیچ بابت تمام شبهایی که نخوابیدم وشیرت دادم، هیچ بابت نگهداری و نظافت و بزرگ کردنت، هیچ بابت آشپزی و خرید، هیچ ….
پسرم اگه اینارو جمع بزنی، می‌بینی که هزینه محبت‌های من به تو هیچ است.
وقتی پسر نوشته مادرش را خواند، اشک در چشمانش جمع شد و نگاهی به مادرش کرد و گفت: مادر دوستت دارم و خودکار را برداشت زیر صورت حسابش نوشت، قبلاً بطور کامل پرداخت شده.

خداوند در قرآن می‌فرماید:
«اقم الصلاة لذکری؛ نمازبخوان تا مرا یاد کنی».
برای پیدا کردن رمز، حرف اول را بنویس و از بالا به سمت چپ، هشت تا هشت تا شمرده شود و حروف، یاداشت گردد.به انتهای جدول که رسیدید، ادامه را دوباره از اول جدول بشمارید.

رمز جدول: «چون خدا را دوست دارم، براش نماز می خوانم».
نماز، گفتن دوستت دارم به خداست، همان خدایی که ما رو خلق کرد و به ما نعمت‌های فراوانی داد، نماز فرصتی هست که ما با خدای خود صحبت کنیم و به او بگوییم: خدایا ممنونتیم! خدایا چقدر مهربونی! و چقدر ما دوستت داریم!

امام صادق (ع) می‌فرماید:
«…قومٌ عَبَدُوااللهَ عزّوجلّ حباً لَهُ فَتِلکَ عبادةُ الاحرارِ وهی افضلُ العبادةِ؛ گروهی هستند که، خدا را عبادت می کنند، به خاطر این که دوستش دارند واین عبادت انسانهای آزاد است واین بهترین عبادت است». (کافی، ج2، ص84)
شهید عباس بابایی در دوران کودکی، پدرش یک باغ انگور کوچکی داشت.
یک روز قبل از برداشت محصول، به پدر گفت:
چند لحظه صبر کنید ! در حالی که همه شگفت زده بودند، وضو گرفت و دو رکعت نماز شکر خواند. بعد به آرامی خوشه انگوری را چید و در سبد گذاشت.
گفت: نگاه کنید! خداوند چه قدر زیبا و دیدنی دانه های انگور را در کنار هم قرارداده! بوته ای که در زمستان خشک به نظر می رسد، در فصل بهار، چهره ای سبز و شاداب به خود می گیرد و میوه آن به این زیبایی رنگ‌آمیزی می شود.
اینجاست که باید به بزرگی و قدرت خدا پی برد… .
(پرواز تا بی‌نهایت، ص29)

به اشتراک بگذارید...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *