آقای مدینه

بچه‌ها سلام با چندتا سؤال درس امروز را شروع می‌کنیم.
1. قبرستان بقیع در آن شهر است: مدینه
2. مسجد منسوب به امام زمان (عج) در قم: جمکران
3. اولین اصول دین: توحید
4. سردار شهیدی که شهردار ارومیه بود: باکری
5. روز به عربی: یوم

بچه ها، حرف اول جواب‌ها را در کنار هم قرار دهید…

چی میشه؟ بله، مجتبی، بچه‌ها مجتبی به چه معناست؟  (برگزیده) حالا بچه ها، کی میدونه، لقب کدام امامه؟ بگید تا من جواب را در دایره بنویسم.
 (در ادامه مربی می‌گوید): حالا بچه ها، ربط این اعداد به امام حسن مجتبی (ع) چیه؟
نیمه ماه خدا
    چه عالی وبا صفا
روز قشنگ اکرام
   رسیدگی به ایتام
چه روز خوب خوبی است  روز تولد کیست؟
کریم اهل بیت امام حسن (ع) در بخشندگی وکمک به نیازمندان چنان معروف بود که اگر نیازمندی به شهر مدینه می‌آمد و کمک می‌خواست، همه مردم او را به امام حسن (ع) معرفی می‌کردند.
یك نفر از اهل شام وارد مدينه شد، حضرت مجتبى (ع) را ديد كه بر مركبى سوار است و چون تحت تأثير تبلیغات منفی معاویه قرار گرفته بود، شروع به ناسزا گفتن كرد، او تند تند به امام بی‌ادبی مى‏‌كرد، امام (ع) هم چيزى نمى‏‌گفت. تا وقتى كه مرد شامى آرام شد. 

حضرت مجتبى (ع) كه درد او را مى‌‏دانست بر او سلام كرد و خنديد و فرمود: گمان مى‏‌كنم غريب هستى، اگر از ما چيزى بخواهى به تو مى‌‏دهيم، اگر راهنمایى بخواهى راهنمائيت مى‏‌كنيم، اگر از ما مركبى بخواهى به تو مركب مى‏‌دهيم، اگر گرسنه باشى، سيرت مى گردانيم، اگر لباس نداشته باشی، لباست مى‏‌دهيم، اگر محتاج باشى بى‌‏نيازت مى‏‌كنيم، و اگر حاجتى داشته باشى آن را بر مى‏‌آوريم و تا در مدينه هستى اگر در خانه ما ميهمان باشى براى تو بهتر خواهد بود، چون منزل ما وسيع و امكانات ما بسيار است.
مرد شامى از شنيدن اين سخنان به گريه افتاد، سپس گفت: گواهى مى‌‏دهم كه تو خليفه خدا در روى زمين هستى، خدا داناتر است كه رسالت خود را در كجا قرار بدهد، تو و پدرت مبغوض‌ترين افراد در نزد من بوديد، ولى اینک محبوب‌ترين مخلوق خدا در نزد من هستيد.
امام حسن (ع) می‌فرمایند: «اِنَّ اَحسَنَ الحسنِ الخُلقُ اَلحَسن». (خصال ص29)

قالَ الحَسَنُ علیه السلام: «رأسُ العَقْلِ مُعاشَرَةُ النّاسِ بالجَمیِلِ؛
 نشانه کمال عقل انسان، معاشرت خوب و نیکوداشتن با مردم است.»
روزی امام حسن (ع) کودکی را دید که نان خشکی را در دست دارد ویک لقمه، خودش می‌خورد ولقمه ای دیگر را به سگی که آنجا بود می‌دهد. امام از کودک پرسید: پسر جان! چرا چنین می‌کنی؟ کودک پاسخ داد: من از خدای خود خجالت می‌کشم که غذا بخورم وحیوانی به من نگاه کند و من به او غذا ندهم. امام (ع) از پاسخ زیبای کودک، خشنود شد وفرمود: بعنوان هدیه، غذا و لباس فراوان به آن کودک دادند. (منبع: تاریخ پیامبر واهل بیت (ع)، علی بمان ملک احمدی، چاپ جامعه المصطفی)

دومین امام ما دومین ولی تو/   همدم فرشته ها، همدم علی تو
دومین ستاره ی در میان قلب ما / جان ما فدای تو ای امام با صفا
بوده ای چراغ من، بودی امام ما/  بوده بر تو ای حسن، روز وشب سلام ما
 (سرود انتظار /علی رجبی)

به اشتراک بگذارید...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *