داستان نبوی

داستان نبوی

این همان کذاب است!

شب بود. صدای خشن ابوجهل توی کوچه پس کوچه های شهر پیچید که طبق معمول پشت سر برادر زاده اش بد و بیراه می گفت. همه او را می شناختند. مردی کینه توز و کور دل بود که کینه ای دیرین با برادر زاده اش، محمد(ص) داشت…

ادامه مطلب